مولانا محمد بن احمد بيغمى

18

داراب نامه ( فارسى )

كه نيم‌شب بود كه خواجه‌سرايى و دخترى ماه‌روى در ميان بازار آمدند . ما جهد بسيار كرديم كه ايشانرا بگيريم . وقت آن بود كه ايشان را مقيد كنيم ، ناگاه دو كس رسيدند و [ با ] خنجرهاى كشيده بر ما حمله كردند و اين دو كس را شكم دريدند و باهم اتفاق كردند و برفتند ، ندانيم كه كجا رفتند . ملك نصر بن عدل گفت اين سخن را پيش ملك بگوييد . ايشانرا در پيش انداخت تا پيش ملك مسروق آورد و آنچه رفته بود جمله را بگفت . ملك مسروق دست بر دست زد و گفت آن رعنا با عنبر امشب گريخته‌اند ! گويا آن‌دو كس چه كسان بوده باشند ؟ نصر بن عدل گفت عياران ايران بوده باشند . ملك مسروق عظيم پريشان شد . حكم كرد تا در شهر منادى كردند . هيچ كس در بازار ننشسته بودند ، و خلق بعضى بر برج و بارو بودند ، كه ببينند كه ايرانيان چه خواهند كردن و ملك مسروق در طلب گلبوى . از آن طرف به‌روز عيار ليلى را گفت اى خواهر كرمى كن و ببازار رو و خبرى بياور كه ملك مسروق در چه كارست و از سپاه ايران چه مىگويند . بهزاد گفت اگر معلوم كنيم كه ايرانيان طبل جنگ بكوبند ما نيز خروج كنيم كه گرفتن اين شهر آسانست . ليلى بيرون آمد و در بازار ميگشت . غوغاى عظيم بود و گلبوى را طلب ميكردند و هريك سخنى ميگفتند . مؤلف داستان چنين روايت مىكند كه چون آن شب روز شد ، فرخ‌زاد با جملهء پهلوانان ايران بر در بارگاه ملك داراب جمع آمدند و هريكى برجاى خود قرار گرفتند . فرخ‌زاد از براى بهزاد عظيم ملول بود . ملك داراب رو بطيطوس حكيم كرد و گفت اى حكيم با شهر دمشق چون كنيم ؟ و از حال بهزاد خبرى نداريم و عياران سپاه ما در عقب او رفتند و هيچ كس بازنيامدند . اگر جنگ دراندازيم و بضرب دست شهر دمشق را بگيريم چون باشد ؟ بگو ! طيطوس حكيم گفت من مصلحت در آن مىبينم كه يكى ديگر را در شهر فرستيم ، به اسم پيغام بردن و ما سواره شويم و برابر شهر صف برآراييم . اگر بخوشى سر درآرند و در شهر